...از بس که گفته اید تو شاعر... - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 17:51
بسم الله الرحمن الرحیم از بس که گفته اید تو شاعر نمیشوی مضمون شعر های ترم درد میکند.. ...نمیدانم چه بگویم... مرا به سمت خودت بکشان... یا خودت را به سمت من... برای هادیم:فیض روح القدس ار باز مدد فرماید...میدانی چه میشود!حافظ همیشه راست میگوید... غم مخور...
بی معرفت... - تاریخ: 1397/4/19 ساعت: 1:34
بسم الله... به عنوانم نگاه نکن...نخوان..جواب بده...بله گارد گرفته ام و تازگی
رد.من... - تاریخ: 1397/4/19 ساعت: 1:34
بسم الله... ردم را بگیر و بیا و برس به من... مسیر رفتنم را پر کرده ام از سرنخ &#16
پر ازآرزو... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:35
…چند دقیقه میشود که مخم درحال انفجار است... برعکس همیشه پر شده ام ازآرزو های ... آخ آرزوهای... گفتم بگویم چقدر آرزو دارم .. …حتما داری دعایم میکنی با آن قسمی که خوردم... حتما... من چقدر پر از آرزو شده ام... این منی که تا یک ساعت پیش ... یا مولانا علی جان جانان مدد... سید را ببین دارد برایم دعا میکند...
میباره بارون...روی سر مجنون... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:16
آسمان بغض کرده به زمین نگاه میکرد…آخرین برگ که از درخت افتاد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد...بغضش که تا گلویش بالا آمده بود را شکست...شروع کرد به باریدن...چه بارانی...میدانست برگی که از درخت جدا میشود دیگر بر نخواهد گشت...و درخت همچنان صبور آخرین برگش را هم به دست باد داد...آسمان میبارید و با اشک
من عاشقم... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:16
من عاشق سقوط آزادم... وقتی از کربلا میمانم! وقتی فقط حسین(ع) میداند او راچقدر دوستش دارم... وقتی ... بگذار مردم خود کشی کنند که به تو بفهمانند او .... بگذریم... اوی زندگی من که وقت ندارد به این حرف ها فکر کند... و من نیز هم... با چه زبانی باید به این مردم بفهمانم فقط او در زندگی من فوق العاده است؟
یا نور...یا ...قدوس... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:16
...جانم به لبم رسیده! به دنبال چه میگردم را که خودت میدانی! چه بگویم؟ من که نمی آیم به سرزمین شخصیمان تو هم نمیایی,,, دلم عشق میخواد... نمیدانم کجایی در این لحظه! دلم میخواد به اسم خودت صدایت کنم ... مثل آن روز ها که خوب تماشایم میکردی… مثل آن وقت ها که میشد از نگاهت فهمید که در پس نگاهت چه عشقی
بیخیال ترس… - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:16
…سنگ نترس... بیخیال ترسیدن... سنگ سنگ سنگ سنگ تا وقتی زلال باشی سنگ به سمتت می اندازند و مینشینند و بهم خوردن آرامشت را تماشا میکنند و لذت میبرند... دارم درباره چه حرف میزنم؟ این سنگ ها را چه کنم؟ چقدر سنگ می اندازند ... انگار نیرو گرفته ام... که همه ی سنگ ها را به جان بخرم... باید بخیر شود...باید
کوه… - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:16
فردا میروم کوه… یعنی شروع میکنم به بالا رفتن… …این سنگ های وسط راهم که بی حکمت نیست... این تصویر هایی که هر چه خودم را به در و دیوار میزنم پاک نمیشود که نمیشود... اینکه تو… وای وای من نکند باور کنم شایعات را... و یک روزبهاری بلند شوم و با دست خودم بکشمت… …چه دست خط و نوشته عجیبی… نمیدانم مال تو بود
امان از من و امثال من… - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:16
اصل را رها کرده ایم و دو دستی چسبیده ایم به چه؟! برای هادی جانم: شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست… + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 2:35 توسط NARA |
... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:16
بله… دقیقا سه نقطه... امروز حوالی ظهر باید خبری به من برسد ... از تو... وگرنه ... با تمام جانم... با تمام وجودم... باید تا پس فردا صبر کنم.... حالا تو هی به شوخی بگیر... هی پشت گوش بینداز... برای هادی جانم؛ شده گاهی اشتباهی اسم کسی را صدا کنی که در جمع نیست و همه یک جور ترحم آمیز نگاهت کنند؟ شده
دل اگر دل باشد… - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:16
سلام… آمدم که شکایت نکنم اما مگر فکر و خیال تو میگذارد؟رفتی و لابد به قول خودت باید میرفتی،رفتی و حتما به جان من باید میرفتی ،رفتی و مطمینا با رضایت من رفتی… رضایت نامه ات اعتبارش تمام شده نمیخواهی برگردی!؟ نمیخواهی بیایی با هم دنیا را جای بهتری کنیم برای زندگی؟ نمیخواهی کمک کنی به من؟ اصلا رفتی که
سید… - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:16
وصل عجیبیست… همه چیز دست به دست دادند تا من تو را بیابم…یا شاید تو مرا… تا بیایی و پا بگیری وسط اندیشه های کج و کوله ام… چه اشتراکی داشتیم باهم… علی(ع)… چه اشتراک مقدسی… و من سطحی و تو عمیق چرا باید بهم میرسیدیم؟ چرا باید… حتما حکمتی دارد پیدا شدنت…شناختنت…آمدنت…حتی خنده های من برای ظاهرتو… عجیب است