دقیقا سه نقطه...
امروز حوالی ظهر باید خبری به من برسد ...
از تو...
وگرنه ...
با تمام جانم...
با تمام وجودم...
باید تا پس فردا صبر کنم....
حالا تو هی به شوخی بگیر...
هی پشت گوش بینداز...
برای هادی جانم؛
شده گاهی اشتباهی اسم کسی را صدا کنی که در جمع نیست و همه یک جور ترحم آمیز نگاهت کنند؟
شده تا به حال یک تیم یک نفره با خودت بسازی علیه شایعات؟
مگر میشود تصادفی و اتفاقی کسی را فراموش کرد؟
مگر میشود با کسی یک عمر بچگی کرد و بزرگ شد و جلوی چشمش قد کشید و آخر سر ...
چقدر بیزارم از این آهنگ های مزخرف…
باید برم...
باید بیام...
خخخ..بخند...دلخوشم به خنده هایت...
دستم درد میکند..عادت به دوری ندارد...
تجویز پزشک من حرم درمانیست...احتمالا...خخخ.بخند
برچسب:
نویسنده: آرتین کوشکی